گرفتارشدیم به خدااااااااااااااااااااااااا
از سر کار داشتم بر میگشتم خونه که وسط راه لاستیک ماشین پنچر شد .
آقا پیاده شدم و با بدبختی جک و بزن و لاستیک زاپاس رو بنداز که یه دخترِ جلو ماشینم پارک کرد ..
پیاده شد گفت آقاااا ، میشه لاستیک من رو هم عوض کنی ؟! بلد نیستم :( ..پنچر شده ..!
:|
دیدم
چاره ای نیست ، دلم سوخت و شروع کردم به عوض کردن لاستیک ماشینش که همون
لحظه یه خانم با 206 اومد بغلم و گفت ببخشید آقا ، بالانس هم انجام میدید
...!!!!
اعصابم به هم ریخت الکی گفتم بله انجام میدم .!! لاستیکی 5000 تومن .
پنج هزار توماااااااااااااااااااااا ااان ؟! چه خبره آقا ؟!
ما مشتری خودتون هستیمااا ، همیشه پیش خودت میام .!!!!!
من :-O :|
گرفتار شدیم به خداااا
در جمع گرم خانواده نشسته بودیم داشتیم این سریال های شبکه 3 رو نگاه میکردیم...
داشت یه پسررو نشون میداد که رفته تو کما و خونوادش نگرانشن!!!
یهو
بابام گفت: بفرما همه فیلماشون همینه ، همش بدبختی نشون میدن، میدونم دیگه
الان تا آخر فیلم این پسره تو کما میمونه لحظه آخر حالش خوب میشه با دختره
ازدواج میکنه...
به 2 ثانیه نکشید یهو پسره تو فیلم ایست قلبی کرد مرد، بعد نوشت "2مـــاه بعد" بعد نشون داد که دختره رفت خارج ادامه تحصیل بده.
من ، داداشم و مامانم : =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
بابام: اصلا فیلماشون خوب نیست بزار ببینم VOA چی میگه.
من ، داداشم و مامانم : :((((((((((((((( پدر مـــــــــــــــــــن شما اشتباه حدس میزنی ما باید 2 ساعت اخبار ببینینم؟؟؟
گرفتاااااااااار شدیم به خدااااا
چند وقت پیشا تلویزیون با دخترای معتاد مصاحبه میکرده این مامان من هم نشسته دیده.
تو
اتاقم داشتم فیلم میدیدم دیدم مامانم با یه حالت عصبانی اومد تو و میگه
مریم اگر معتاد بشی شیرمو حلالت نمیکنم.بعدم میگه باید با تمام دوستات کات
کنی همین دوستان که ادمو بدبخت میکنن.یه نیم ساعتی گذشت دیدم صدای گریه ی
مامانم میاد رفتم میگم مادرمن دوباره چی شده؟با گریه میگه اگه تو معتاد شی
من چیکار کنم؟؟؟؟
یعنی گرفتار شدم به خدا.
مادرم داشت کمد دیواری خونرو خونه تکونی میکرد سرش خورد به در کمد دیواری ، روی پیشونیش زیر موهاش یکم باد کرد، کبود شد...
بابام اومده خونه نشسته بودیم دور هم ،داداشم به بابا گفت : بابا ببین تو مامان تغییری حس نمیکینی؟؟
بابام: موهاتو رنگ کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شام چی داریم؟؟
مامانم: :| :|
بابام: ابروهاتو ورداشتی ؟؟؟ مباااااااارکه خیلی قشنگ شده، چه بوی ماکارونی هم میاد...
مامانم: :| :| :|
بابام: ااااا اینم نیست؟ لباس نــــــــــــو مبارکــــــــــه... ته دیگ ماکارونی سیب زمینی هم گذاشتی؟؟؟؟
من: (در حالی که خطر رو حس می کردم ) باباااااااااا نـــــــــــه :(( پیشونیش باد کرده دقت کن دیگه :((
بابام: اااااااا چرا حواست نبود؟؟؟ خوب مراقب باش دیگه ، خوب بخیر گذشته ، خانوم نوشابه هم داریم با شام بخوریم؟؟؟
مامانم در حالی که ظرف غذارو به سمت یخچال هدایت میکرد: امشب شام نداریم عزیزم میتونی نوشابرو با نون بخوری سیر شین :)
من:
بــــــــــــــدبختیم به خدااااااااااااااا ، خوب پدر من حواست به سیب
زمینی ته دیگ هست به پیشونی مامان نیست؟؟ خوب حواستو جمع کن دیگه امشب باید
گشنه بخوابیم :(((
گرفتااار شدیم به خدااااااااااا :((((((((
بدبختیـــــــــــــه هااااااا...
برچسب ها :
دفعات بازدید : 5
نوشته شده در تاریخ 17 اسفند 1390 و در ساعت : 20:17 - نویسنده : Admin